![]() |
![]() |
|
| انتظار |
|
گلی دارم ز هر گلزار بهتر رخ او از رخ هر یار بهتر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 9:54 توسط دختر مهتاب |
|
|
سلام به دوستان خوبم
ازم پرسیدین چرا ناله ؟ میخوام بهتون جواب بدم . چرا ناله ؟ تا وقتی غم نباشه .ناله هم نیست .تا وقتی دوری نباشه .ناله هم نیست تا وقتی جدائی نباشه .ناله هم نیست .تا وقتی درد نباشه .ناله هم نیست وقتی به این غم بی پایان فکر می کنم تمام تنم گر می گیره . خدایا چه کردم که به چنین مجازاتی محکوم شدم ؟؟ چه کردم که به عشقی دور مبتلا شدم ؟؟ یه عشق دور اما پاک و بی ریا . خودمو نمیگم . من پر از ناپاکیم .من پر از بدیم . اما عشقم نه .... عشقم پاکه . همیشه بهش می گفتم :وقتی حواست نیست زیبا ترینی . اما وقتی حواست هست فقط زیبایی اما حالا می گم :
آره گل محمدی .قشنگ ترین گل دنیاست . گل .گل ....گل .کی گل منو از باغچه کوچیک قلبم چید ؟ کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دارم اینارو میگم تا شاید عشقم .یه روزی . یه جائی .اینارو بخونه و بفهمه که دوستش دارم .. گل محمدیه باغچه کوچک خوش بختی من با تمام وجود می پرستمت !!! از شما هم میخوام که واسه گلم دعا کنید و بهش بگید که ناله این دختر عاشق فقط به خاطر توئه .قلب شکسته و تنگ این دختر عاشق فقط به خاطر تو می تپه فقط به خاطه تو ................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 0:8 توسط دختر مهتاب |
|
|
واما راويان اخبار ، ناقلان آثار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار پارسي مثل خود من روايت مي كنند كه در اولين روز نا ميمون و نا مبارك اسفند ماه سنه هزار و سيصد و شصت و اندي در ديار سربداران و در خانه اديب معلمي نوزادي دختر ديده به جهان گشود .وي كه چهارمين فرزند خانواده و دومين دهتر اديب معلم به شمار مي آمد برخلاف ديگر خواهر و برادرانش از همان اوان كودكي موجودي شلوغ و پر تحرك بود و پيمودن ديوارهاي راست خانه از تفريحات مفرح او به شمار مي آمد .وي همچنين از همان اوان سنين نوباوگي داراي زباني بس دراز بود كه لحظه اي از حاضر جوابي و شيطنت غافل نبود .ولي در عين اين شلوغي و تحرك زياد موجودي بسيار بسيار منفي باف و تلخ بود كه اگر دنيا بر مدار درست مي چرخيد بايد نام اورا تلخان مي گذاشتند ولي اديب معلم و بانويش نام اورا ميترا نهادند (مثل همه چيزهاي بي ربط ديگر دنيا)نكته بارزديگر شخصيت او كه از همان سالهاي آغازين زندگي بر همه ايل و تبارش واضح و مبرهن گرديد احساساتي بودن زياده از حد او بود و گريه هاي بي امانش كه در ابتدا خود را به صورت گريه و زاري و سوگواري بر مصائب هاج زنبور عسل وبعدتر ها بر گرفتاري هاي خانواده دكتر ارنست و پت پستچي خود را نمايان ساخت و همه افراد خانواده از جمله مولف اين سطور را در حيرت فرو برد كه يك آدميزاد(بلا نسبت) اين همه اشك را از كجا مي آورد .بگذريم از اين مورد كه اين دختر داراي قلبي بس بزرگ و مهربان بود .(در اين دوره ارزشي ندارد) . باري اين دختر در خانه اديب معلم رشد و باليدن گرفت و مرور زمان و مصائب زندگي و خلاصه هزار محرك ديگر از آن نوزاد زبان بسته و بي آزار معجوني ساخت طرفه (ناياب) وي كه در ابتدا نوزادي بسيار كوچك و تقريبا نارس بود و در سالهاي اوليه كودكي ننه نقلي فاميل به شمار مي رفت به مرور زمان و از بركت روزگار داراي قامتي بلند و كشيده گرديد و به موازات رشد بدني بيماري مازوخيسم(خودآزاري) وي نيز پيشرفت شاياني نمود .همچنين اين دختر از همان اوايل زندگي علاقه اي خاص نسبت به مولف اين سطور از خود نشان مي داد و اين علاقه و ارادت باعث گرديد كه مولف بينوا چندين بار براي معاينه به روانپزشك مراجعه كند و مقادير متنابهي جوشانده افتيمون (دارويي كه جنون را از بين مي برد) را بنوشد چرا كه مولف فكر مي كرد كه حتما آن كودك شباهتي بين جنون خودش و مولف ديده كه از او خوشش آمده و لذا به معالجه خود پرداخت . القصه 18 سال به اين ترتيب گذشت و نوزاد اديب معلم كه اكنون براي خود مثلا خانومي شده بود براي مطالعه و كسب علم راهي دانشگاه خيلي آزاد اسلامي گرديد و در رشته چرتكه هاي ماشيني(كامپيوتر) به كسب فيض از محضر اساتيد مجرب و صد البته جواني بينوا و فلك زده پرداخت و اما شرح عاشقي دختر اديب معلم به اين گونه است كه :
چون وي پسر جوان طبيب زاده را بديد و متوجه شد كه وي تنها آدم حسابي است كه در زندگي ديده لذا در دام عاشقي گرفتار آمد.گرفتار شدني از ديگر سو جوان بينوا كه دخترك را موجودي بسيار مهربان و دوست داشتني مي يافت نيز مات شاه عشق دختر گرديد ولي البته به خود نويد مي داد كه با گذاردن 2 ساعت كلاس مخصوص آدم شدن در هفته مي تواند از وي آدم بسازد ولي طبيب زاده بينوا غافل ازآن بود كه كاري را كه خداوند متعال آن را انجام نداده است وي نيز قادر به انجام آن نخواهد بود . لذا بيخود تلاش و كوشش مي نمود . تااينكه سرانجام جوان جان خودش را برداشت و راهي ديار فرنگستان گرديد چرا كه بر بيهودگي تلاش خود براي آدم نمودن دختر واقف گرديده بود و مي ترسيد در اين تلاش بيهوده آدميت خود را نيز از دست بدهد . از اين سو دختر اديب معلم كه حالا همان مختصر و جزئي عقل معاش خود را نيز از دست داده بود حالا ديگر براي گريه منتظر كارتن هاچ زنبور عسل نمي نشست و حتي بر ترك ديوار هم مي گريست و هر ثانيه يك بار دم ميزد دلم برايش تنگ شده است . و با كوچكترين سخن اميدواركننده از جانب مولف اين بدبخت فلك زده را به صلابه و چهارميخ مي كشيد و اجداد وي را در مقابل ديدگانش به رقص تكنو وا ميداشت و فقط گاهي كه سرحال تر بود زير لب اشعار بند تنباني قرائت مي كرد به شرح زير : هركجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فقط محمد را كم دارم و اين قصه ادامه دارد ...... ببينم طبيب زاده : دوست داري قصه زندگيتو از زبون اين راوي شكرشكن بشنوي ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 تیر1385ساعت 23:8 توسط دختر مهتاب |
|
|
سلام به تمام عاشقانی که از عشقشون دورن
آره فقط شما می دونید که انتظار چه سخته .... انتظار واژه غریبی ست بیاین با هم باشیم تا این کوله بار پر از درد دوری رو راحت
تر به دوش بکشیم اگه همراهم میشید : یا
علی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 0:23 توسط دختر مهتاب |
|
|
می خواستم برایت هدیه ای بفرستم
گل گفت : مرا بفرست که مظهر زیبایی هستم برگ گفت : مرا بفرست که مظهر ایستادگی
هستم بید گفت : مرا بفرست که مظهر ادبم و همیشه سر به زیر
دارم به فکر فرو رفتم و سر به زیر انداختم و ناگاه قلبم
را دیدم که تنها چیزی ست که در زندگی دارم پس ای عشق : |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 0:16 توسط دختر مهتاب |
|
|
انتظار انتظار يك كلمه ست 3 بخش 6 حرفه حرف اول الف: الف از آدم مياد آدما هميشه منتظرن ، درست يا غلط نمي دونم .ولي متنظرن هركي منتظر يه چيزي ، هركي منتظريه كسي ، شايد هم الف از اشتباه مياد . آدما هميشه اشتباه مي كنن .بدياخوب نميدونم ولي اشتباه مي كنن انتظار ، آدم ، اشتباه چه جمله هايي مي شه با اين سه كلمه ساخت .انگار اين كلمات به هم چفت شدند انگار همزاد هم اند .
انتظار يه كلمه ست حرف دوم ن : نون از نياز مياد .ادما منتظرن چون نياز دارن به اون كسي يا اون چيزي كه در وراي اين انتظاره .آدما منتظرن چون نياز دارن كه منتظر باشن چون اين انتظار به زندگيشون معنا و جهت ميده .شايد هم نون از نفس مياد .آدما با انتظار زنده ان انتظار نفس آدمو مي گيره .
انتظار يك كلمه ست حرف سوم ت: ت از تو مياد ، همه آدما منتظر تواند .توي من يه فرشته ست .توي يكي ديگه يه آدمه و توي اون يكي يه ابليس .همه منتظر تواند .اما چقدر توي من با توي بقيه فرق داره .از زمين تا آسمون .
انتظار يك كلمه ست حرف چهارم ظ : ظ از ظهر مياد . ظهر كمرنگ اون روز پاييزي كه براي اولين بار تورو ديدم .از ظهر خوشم مياد . ظهر نقطه اعتادال صبح و شبه .ميشه تو ظهر نماز خوند ميشه تو ظهر غذا خورد .ميشه تورو ديد و عاشق شد .
انتظار يك كلمه ست حرف پنجم الف : دوباره سرم خورد به الف . دردم اومد ولي مهم نيست .اين الف ديگه ازآدم و اشتباه نمياد .اين الف از اميدمياد .همه انتظارهاي دنيا با اميد زنده اند .اميد خون رگهاي انتظاره .بدون اميد چطور ميشه منتظر بود ؟ خوش به حال اونايي كه اسمشون اميده ....
انتظار يك كلمه ست حرف ششم ر: از روشنايي مياد روشنايي ربطي به شب و روز نداره .ربطي به چراغ نداره . همه منتظرن تا از بطن انتظار اونها روشنائي زاده بشه . بشه يا نشه نمي دونم .ولي آدما باز هم منتظرن .
انتظار يك كلمه ست انتظار رو دوست دارم .چون تو باعث اين انتظار شدي . تورو دوست دارم پس همه متعلقات تورو هم دوست دارم .حتي دردكشنده اين انتظار رو. اگه تو نبودي كه من منتظر نبودم .تويي كه به اين انتظار جون ميدي .تويي كه خالق اين انتظاري پس انتظارت رو هم دوست دارم .
انتظار يك كلمه ست از انتظار بدم مياد .چون تنها فاصله بين من وتوئه . من وتو خيلي وقته باهم يكي شديم اما اين انتظار بين ما فاصله انداخته .در نهايت بين من و انتظار فقط يكيمون بايد زنده بمونيم . يا من انتظار رو مي كشم و به تو مي رسم .يا اون منو مي كشه و باز من در فراسوي زمان به تو مي رسم .از انتظار بدم مياد .حتي اگه آخرش رسيدن باشه!!!!!
انتظار يك كلمه ست مي خوام نفرين كنم همه منتظراي دنيا رو . اگه ما منتظرا يه ذره فقط يه ذره غرور داشتيم وقتي ساعت عشق با كسي قرار مي ذاشتيم و اون ساعت ميشد ساعت عشق و يك دقيقه و طرف نمي يومد ديگه منتظرش نمي مونديم و مي رفتيم .اينجوري حساب كار دست همه مي يومد .اون وقت ديگه هيچكس جرات نداشت مارو منتظر بذاره .اما نميشه .عاشقي و پربادي باهم جور نميشه .و ما باز هم منتظريم
انتظار يك كلمه ست مي خوام تو تقويم دنبال روز انتظار بگردم .عجيبه كه هيچ جاي تقويم ننوشتن روز انتظار .حق هم داشتن .365 روز سال واسه منتظرا روز انتظاره .اما اگه رسيدني باشه فقط يه روزه .عادلانه نيست .ولي همينه كه هست
انتظار يك كلمه ست چه معجون غريبيه انتظار .جمع اضداده وهم تلخ .هم شيرين .هم بالاست هم پايين . هم عشقه هم تنفر .چطور يك كلمه كوچچولو اين همه چيز متضاد رو تو خودش جا داده . آدم نمي تونه آدم اگه اين كار رو بكنه ترك برمي داره مثل همه ما منتظرا كه ترك برداشتيم و شكستيم .
انتظار يك كلمه ست گفتم انتظار هم تلخ هم شيرين وانتظار خيلي تلخه اما ميشه اونو با شكر اميد قاطي كرد و سر كشيد مثل قهوي . بعد ته فنجون انتظار دنبال فال خوش بختي گشت .فنجون بقيه رو نمي دونم .ولي فال من يه مصيبت نامه ست
انتظار يك كلمه ست مي خوام با انتظار بازي كنم ...يه بازي خوب ...قايم موشك ... ميخوام جايي قايم بشم كه ديگه هيچ انتظاري نتونه منو پيدا كنه .قول بده وقتي اومدي باهم قايم موشك بازي كنيم .منم قول مي دم كنارت وايستم تا زود زود منو پيدا كني .
انتظار يك كلمه ست راستي اگه يه روز خواستي ديگه نياي بهم نگو .بذار منتظر باشم .بذار زندگي كنم آخه زندگي منن فقط انتظاره ....انتظار رسيدن تو . ميخوام براي تو ي انتظارم دعا كنم .ميخوام براش مسيح باشم .خدايا همه رنجهاي اون مال من .همه شادي هاي دنيا مال اون .اي باكره مقدس ، اي مادر مسيح ، براي من و همه منتظرهاي دنا دعا كن . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 خرداد1385ساعت 12:50 توسط دختر مهتاب |
|
|
انتظار واژه غريبي ست
واژه اي كه روزها يا شايدم ماه ها ست كه با آن خو گرفتم
كه چه سخت است انتظار... هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من خواهم ماند تنها در انتظار تو... چرا نوشتم در برگ تنهايي ام براي تو ،نمي دانم ؟ شايد كه روزي بخوانند بر تو عشق مرا مي دانم روزي خواهي آمد،مي دانم گريان نمي مانم
خندانم براي ورودت اي عشق وقتی به یاد می افتم به یاد خاطراتت نامه هایت را مرور می کنم یک بار ... نه ... بلکه صد ها بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شود
می دانم که باز خواهی گشت می دانم ..... به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 خرداد1385ساعت 10:10 توسط دختر مهتاب |
|
|
من آن نيستم كه مي نمايم . نمود پيراهني ست كه بر تن دارم پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو و تورا از فراموشي من در امان ميدارد آن ’من’ ي كه در درون من است
و تا ابد همان جا مي ماند نا شناس و درنيافتني من نمي خواهم هرچه مي گويم باور كني و هرچه مي كنم بپذيري زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو
عمل آروزهاي تو نيستند . هنگامي كه تو مي گويي : باد به مشرق مي وزد من مي گويم : آري باد به مشرق مي وزد زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست
تو نمي تواني انديش هاي دريايي مرا در يابي و من نمي خواهم كه تو دريابي
وقتي نزد تو روز است نزد من شب است با اين همه من از رقص روشنائي نيمروز بر فراز تپه هاسخن ميگويم زيرا تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بالهاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد و من دوزخ خودم را بيش از آن دوست دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي
تو خوب و هشيار و دانا هستي يا نه تو عين كمالي و من با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم گرچه من ديوانه ام ولي ديوانگي ام را مي پوشانم
تا چندي ديگر دمي بر بال باد مي آسايم و آنگاه زني ديگر باز مرا خواهد زاييد . به نظر شما اين عشق واقعي نيست ؟؟؟؟؟ ,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 خرداد1385ساعت 23:42 توسط دختر مهتاب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 خرداد1385ساعت 23:37 توسط دختر مهتاب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 خرداد1385ساعت 19:42 توسط دختر مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 |
| پیوندها |
|
زاده غم دریای گوهر |
|
RSS
|